تشکروچ

دو تا قوطی آلوورا...من مثه خلا با نی می خوام بخورم...خرده هاش گیر می کنه تو نی.آبش بالا نمیاد...فکر کردی می تونی نی رو از من بگیری؟نخیر.دفعه دیگه ام با نی می خوام بخورم!
این دو تا خط بی مزه بالا رو نوشتم فقط واسه اینکه ازت تشکر کنم.تشکر کنم واسه کاشی کوچولو...گل خوشبوت...اون چیز گردالوی قشنگ که نمی دونم بهش چی می گن و آدامس توت فرنگی و شکلات آقای ارمنی!مرسی که بعد از یه امتحان مزخرف بهم انرژی دادی...
اگه مغز کپک زده ام تا هفته بعد یاری کرد و امتحانامو خوب دادم (خوب که نه،همین قدر که کارامو آماده کنم بسه!)،جایزه واسم یه کاشی دیگه بخر لطفا!

عروسی دو خر!

این شعر رو از بین اموالم که نگه داشتم یادگاری واسه زمان پیری و تنهایی پیدا کردم ...
تو دفتر خاطراتم بود ... سال 79. از این شعره خوشم اومد نوشتمش!

خری آمد به سوی مادر خویش
که ای مادر چرا رنجم دهی بیش
برو امشب برایم خواستگاری
اگر تو بچه ات را دوست داری
خر مادر بگفتا ای پسر جان
تو را من دوست دارم بهتر از جان
میان این همه خرهای خوشگل
یکی را تو نشانی نیست مشکل
خرک با شادمانی جفتکی زد
کمی عرعر کشید و پشتکی زد
که ای مادر به قربان نگاهت
به قربان دو چشمان سیاهت
خر همسایه را عاشق شدم من
به زیبایی نباشد مثل این خر
خر مادر بگفت پالون به تن کن
بزرگان محل را گرد هم کن
خر محضر کتاب خود گشایید
وصال این دو خر این طور نمایید
که ای دوشیزه خر خانم رضایی؟
به عقد دائم این خر در آیی؟
خری از بین این خرها ندا داد
عروس رفته بچینه یونجه در باغ
بله ...
چنان شوری ز شوق برپا شد
خر داماد لنگش در هوا شد
خران عرعر کنان شادی نمودند
ز کاه و یونجه کام شیرین نمودند
به امید سلامت کامیابی
برای این دو خر در زندگانی
به امید خوشی و شادمانی
برای این دو خر در زندگانی
 

 این دو تا خرا رو هم تو دفترم کشیدم اون موقع‎ها!

سه تفنگدار

هر چند وقت یکبار شماره های سیو شده گوشی رو نگاه می کنم تا شماره هایی که لازم ندارم رو پاک کنم.می رسم به شماره یکی از همکلاسی ها ...خیلی وقته دیگه با هم صحبت نمی کنیم.مشکلی بینمون نیست ولی بخاطر یه دوست مشترک دوستی ما تموم شد.
سه تا بودیم...استادمون بهمون می گفت سه تفنگدار ... " س " و " ح " با هم دعواشون شد.سعی کردم آشتیشون بدم.حتی مامانم هم با دوتاشون حرف زد که با هم آشتی کنن ولی نکردن.فرداش که رفتم سر کلاس اول  " س " رو دیدم رفتم پیشش ، نرفت کنار که پیشش بشینم نمی دونم چرا.بعدا گفت که نمی خواسته منو به زور پیش خودش نگه داره.ولی اجباری در کار نبود.رفتم پیش " ح " نشستم.روزای بعدم همینطور گذشت.هرروز که می تونستم زنگ می زدم به " س " تا با هم حرف بزنیم.یه وقتاییم می رفتم پیشش که فکر نکنه نمی خوام باهاش دوست باشم.اما اون هیچ وقت نگفت که دوست داره با هم باشیم.
دختر خوبی بود.درسته 6 سال ازم بزرگتر بود ولی خیلی با هم راحت بودیم.رک و راست حرفشو می زد.دروغ نمی گفت.خب مثه همه چیزای بد هم داشت.ولی در کل دوست خوبی بود.یه هفته سرم خیلی شلوغ بود.وقت نکردم بهش زنگ بزنم.اونم زنگ نزد ... روز بعد که بهش سلام کردم دیگه جوابمو نداد.ناراحت شده بود...
به همین راحتی دوستی من و " س " تموم شد.حالا روزایی که می بینمش احساس می کنم دلم می خواد باهاش حرف بزنم.دلم می خواد برای برادر زاده اش صدای بچگونه دربیارم و بشم ستاره ... چرا باید قهر باشیم؟
" ح " می گه می دونم تو یه روز دوباره با " س " دوست می شی و اینو با حسادت بچگانه ای می گه.خندم می گیره.تو دلم می گم چه  خوب ... سریع حرفو عوض می کنم.شماره " س " رو پاک نکردم.می دونم دانشگاه که تموم شه دیگه نمی بینمش. می خوام یه روز بهش زنگ بزنم یا شایدم اس ام اس دادم.هرچند خیلی خجالت می کشم.
یه ترم دیگه مونده ... می شه بدون اینکه " ح " بفهمه و بخواد سر این موضوع باهام قهر کنه ، با " س " حرف بزنم یا حتی ببینمش. می دونم ممکنه بعد از حرف زدن و دیدن دوستیمون ادامه پیدا نکنه ولی حداقل اینجوری وقتی دوباره شماره اش رو ببینم دیگه حس الان رو ندارم و می تونم راحت بهش زنگ بزنم و حالشو بپرسم.