بچه دیو من بال داره!

مرد جذامی را کف یکی از همین دستشوییها پیدا کردم... باآنکه نصف صورتش رفته بود اما همچنان از قاب سنگی به زندگی لبخند میزد.


باید به یه چیزایی عادت کرد... حتی اگه دوسشون نداشته باشی، حتی اگه برات سخت باشه، حتی اگه یه روز از خواب بیدار شی و ببینی بخاطرش داغون شدی...
باید هرروز با خودت تمرین کنی تا باهاش کنار بیای... باید بفهمی که غیر از خانوادهات کس دیگهای نیست که عاشق چشم و ابروی تو باشه. باید یاد بگیری از پس این تنهایی بربیای...
باید یاد بگیری که تو این دنیا به هیچی اهمیت ندی... نه به عشق... نه به پول... نه به دوستی... نه به دنیا... فقط اینجوریه که می تونی راحت زندگی کنی...
دایی یکی یکی پولهای نو و تانخورده را امضا می کند... برای تو چی بنویسم؟ تو چی هستی؟ میگم بنویس قوچ! من قوچم! میگه تو؟! تو قوچی آخه؟ و روی اسکناس تانخورده مینویسد گورکن عزیز...
اسکناس را میگیرم توی دستم... خطش بد است. میخوانم گورکن عزیز... چشم هایم را دقیقتر می کنم. دلم میخواهد نوشته باشد گورخر عزیز یا هر کوفت و زهرمار دیگری... مثلا نوشته باشد احمق عزیز... چلمن عزیز... ریقوی عزیز... نه، همان گورکن عزیز است.
ته دلم چیزی میریزد پایین... هرچند از روی شوخی نوشته اما دل مرا خالی میکند... دلم میریزد، انگار دارم گور چیزی را میکنم. حالا این بغض لعنتی از آن روز گلوی مرا گرفته... میان همه لبخندهای زورکی خودش را جا میدهد. چشمهایم مدام پر اشک میشوند... مثل جیش که توی مثانهات نگه میداری تا جایی خالیاش کنی، انقدر اشکهایم را نگه میدارم که از سردرد بیحال میشوم... تنها که شدم محتویات مثانه چشمهایم را خالی میکنم روی بالش... میان پرزهای پتو...
بیخود که نبود دلم لرزید... دیگر من سمت راست تو نمیخوابم، دیگر تو کنار من نمیخوابی... برای من چپ یا راست نداشت... تو چپ من بودی... تو راست من بودی...
من اما دیگر نگران اشکهایم که تمامی ندارند نیستم... نگران چشمهای پف کردهام توی مهمانی نیستم... نه! من نگران نیستم... نگران ترشیده شدن و بیشوهری و بیعشقی نیستم... نگران تایپ کردن متنها و بیجواب ماندن سوالهایی که تنها تو جوابشان را میدانی نیستم... نگران خالی شدن و پوچ شدن و تباه شدن آیندهام نیستم... نگران نیستم که ناامیدم.
من فقط نگران حرفهای نگفته توام... نگران تنهایی تو... نگران نمیدانمهای تو...
من فقط نگران لباسهای حمام سبز و صورتیمان هستم که نشد باهم آویزانشان کنیم... من فقط نگران مبلهای قرمز و نارنجی توی نشیمنم که نتوانستیم بخریم... نگران قاب عکس عروسیمان که قرار بود به سقف اتاق بزنیم... نگران نور سبز دور اتاقم... نگران سیفون دستشوییام که بدون تو زورم نمیرسد بکشم... نگران تمام معجونهای اناری هستم که باید بدون تو بخورم... نگران ناخنهایی هستم که هیچکس غیر از تو نگران شکستنشان نبود... نگران اینم که بعد از من چه کسی با موهای شکم تو بازی میکند... نگران مردن عشق کوچکی هستم که مدام توی دلم وول میخورد و هرگز نخواهد افتاد... حتی اگر بمیرد...
نه! من نگران خودم نیستم...