X
تبلیغات
قوچ سر به زیر

هی فلانی! زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک!
آن هم از دست عزیزی که دنیا را
جز برای او و جز با او نمی‎خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد.

 

واسه این جای کوچولو خیلی می‎خواستم بنویسم. اما حالا نمی‎خوام دیگه ادامه‎اش بدم. دوست دارم اینجا ساکن و ساکت و ساده بمونه، مثل خودم... می خوام اینجا یادآور خاطره‎های خوب با دوستای خوب باشه...
قوچ کوچیک و دوست‎داشتنی و سربه‎زیر من خداحافظ...

+ نوشته شده در  جمعه 7 خرداد1389ساعت 18:13  توسط قوچ سر به زیر 

یادت هست می‎گفتم بهت پرپر؟
حالا خودم دارم پرپر می‎شم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اردیبهشت1389ساعت 2:29  توسط قوچ سر به زیر 

پسر‎هارو باید از شونزده، هفده سالگی تربیت کرد. منظورم از تربیت اینه که دیگه دستت بیاد لمشون چیه! یا اونا به اخلاقات عادت کنن. بعد بیست و دو سالشون که شد تو همون عالم عشق و عاشقیشون، حالا دیگه دقیق نمی‎دونم چه سنی! همون موقع که شمارو شکل قلب می‎بینن رو می‎گم! دیگه نباید بهونه بیاری که بذار بزرگ‎تر شم، حالا زوده و این حرفا! باید همون موقع دستشونو بند کنی... به جون خودم! وگرنه از بیست و سه، چهار سالگیشون که بگذره دیگه عقلشون کم‎کم میاد سر‎جاش. دیگه قابل کنترول نیستن. غیر‎قابل پیش‎بینی می‎شن. نمی‎تونی حدس بزنی الان ممکنه چه تصمیمی بگیرن. دیگه شمارو قلب نمی‎بینن. قلبای دیگه پیدا می‎کنن، شاید هم پیدا نکننا! اما شما دیگه اون دختر رویاها نیستین! به‎هر‎حال دیگه حناتون رنگی نداره. اونا کاملا از دست رفته‎ان!

 

پ.ن اولی: به من چه! از رو چیزایی که دیدم گفتم اینو. وگرنه من که دکترای پسر شناسی ندارم.
پ.ن دومی: امیدوارم دو، سه تا دوست مذکری که اینجارو احیانا می‎خونن ناراحت نشن.
پ.ن سومی: من حالم خوبه... فقط نمی‎دونم چرا یه‎ جور خاصیم که هیچ وقت نبودم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اردیبهشت1389ساعت 4:25  توسط قوچ سر به زیر  | 

از نمایشگاه کتاب بدم میاد. از این همه شلوغی و اینکه هی بخورم به این و اون بدم میاد. از سرک کشیدن تو غرفه‌‎ها و گردن دراز کردن برای دیدن یه کتاب بدم میاد. از مصلا بدم میاد...
چه کاریه... این همه کتاب فروشی!
خب من آدم راحت طلبی هستم، چیکار کنم؟! اصلا یکی بره واسه من کتاب بخره، بیاد دم خونه تحویلم بده... منم می‎شینم پیش مامانم چایی می‎خوریم دو‎تایی. غیبت می‎کنیم پشت سر زن داییم تا کسی که قراره واسم کتاب بخره بیاد. چه زندگی خوبی!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 16 اردیبهشت1389ساعت 3:21  توسط قوچ سر به زیر 

صبحایی که تا لنگ ظهر می‎خوابم مامان میاد نی‎هارو می‎زنه بهم... منم با صداش بیدار می‎شم و می‎بینم مامان دوباره داره شیطنت می‎کنه... به جای اینکه صد بار بگه بیدار شو دختر! بیدار شو!
خیلی وقت بود می‎خواستم یه‎دونه از اینا داشته‎باشم، اما نمی‎رفتم تو مغازه‎هه تا اینکه دوباره گذرم به اونجا افتاد. صدای خوبی داره... یه حس خوبی می‎ده. مامان اسمشو گذاشته آهنگ مهربونی...
اینو گذاشتم اینجا که شمام اگه از اینا ندارید یکی بخرید... وقتی سرتون بهش بخوره یا وقتی تند‎تند دارید راه می‎رید از این اتاق به اون اتاق و یهو شونتون بخوره بهش و صداش در بیاد، اگر آدم خلی باشید با صداش کلی کیف می‎کنید و دفعه بعد خودتون از قصد می‎خورید بهش!

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اردیبهشت1389ساعت 3:10  توسط قوچ سر به زیر  | 

بهش گفت انقدر غم و غصه تو دلشه که اونا شبیه اشک می‎ریزن بیرون... یه جور انفجار... بهش گفت هر‎چنتا می‎خواد دستمال کاغذی برداره، اون کلی جعبه دستمال کاغذی خریده. با خنده بهش گفت که پس تو کار بسته‎بندی و صادر کردن افسردگیه! نفر بعدی کیه؟ بهش گفت که می‎خواد با این قرص معتادش کنه. بهش گفت که بقیه رو خوشحال می‎خواد بکنه اما خودشو نه... بهش گفت که درکش زیادی بالاست. بهش گفت که زندگی اینجوری خیلی سخته... خیلی سخت... بهش گفت که اون یه تلسکوپ خیلی بزرگ داره تو دستش که یه عدسی گنده هم داره...  

+ نوشته شده در  دوشنبه 13 اردیبهشت1389ساعت 2:22  توسط قوچ سر به زیر 

تازه بچه‎دار شده... تلفنی داریم با هم حرف می‎زنیم و اون همزمان داره به بچه‎اش شیر می ده...
میگه: بخور مامان جون، بخور قربونت برم... باباتو تازه از شیر گرفتم. بخور، نوش جونت!
چندشم می‎شه... جالب اینکه فکر می‎کنه جمله خوبیه و اونو همه‎جا تکرار می‎کنه! از اینجور حرف زدنش حالم بد می‎شه. یه جوری حرف می‎زنه که انگار زن آفریده شده واسه برآورده کردن نیاز شوهرش... غیر از این وقتی این خانوما تو مهمونی زرت و زرت جلو همه به بچشون شیر می‎دن بدم میاد. احساس گاو بودن می‎کنم...

+ نوشته شده در  جمعه 10 اردیبهشت1389ساعت 22:6  توسط قوچ سر به زیر  |