هی فلانی! زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک!
آن هم از دست عزیزی که دنیا را
جز برای او و جز با او نمیخواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد.
واسه این جای کوچولو خیلی میخواستم بنویسم. اما حالا نمیخوام دیگه ادامهاش بدم. دوست دارم اینجا ساکن و ساکت و ساده بمونه، مثل خودم... می خوام اینجا یادآور خاطرههای خوب با دوستای خوب باشه...
قوچ کوچیک و دوستداشتنی و سربهزیر من خداحافظ...
یادت هست میگفتم بهت پرپر؟
حالا خودم دارم پرپر میشم...
پسرهارو باید از شونزده، هفده سالگی تربیت کرد. منظورم از تربیت اینه که دیگه دستت بیاد لمشون چیه! یا اونا به اخلاقات عادت کنن. بعد بیست و دو سالشون که شد تو همون عالم عشق و عاشقیشون، حالا دیگه دقیق نمیدونم چه سنی! همون موقع که شمارو شکل قلب میبینن رو میگم! دیگه نباید بهونه بیاری که بذار بزرگتر شم، حالا زوده و این حرفا! باید همون موقع دستشونو بند کنی... به جون خودم! وگرنه از بیست و سه، چهار سالگیشون که بگذره دیگه عقلشون کمکم میاد سرجاش. دیگه قابل کنترول نیستن. غیرقابل پیشبینی میشن. نمیتونی حدس بزنی الان ممکنه چه تصمیمی بگیرن. دیگه شمارو قلب نمیبینن. قلبای دیگه پیدا میکنن، شاید هم پیدا نکننا! اما شما دیگه اون دختر رویاها نیستین! بههرحال دیگه حناتون رنگی نداره. اونا کاملا از دست رفتهان!
پ.ن اولی: به من چه! از رو چیزایی که دیدم گفتم اینو. وگرنه من که دکترای پسر شناسی ندارم.
پ.ن دومی: امیدوارم دو، سه تا دوست مذکری که اینجارو احیانا میخونن ناراحت نشن.
پ.ن سومی: من حالم خوبه... فقط نمیدونم چرا یه جور خاصیم که هیچ وقت نبودم...
از نمایشگاه کتاب بدم میاد. از این همه شلوغی و اینکه هی بخورم به این و اون بدم میاد. از سرک کشیدن تو غرفهها و گردن دراز کردن برای دیدن یه کتاب بدم میاد. از مصلا بدم میاد...
چه کاریه... این همه کتاب فروشی!
خب من آدم راحت طلبی هستم، چیکار کنم؟! اصلا یکی بره واسه من کتاب بخره، بیاد دم خونه تحویلم بده... منم میشینم پیش مامانم چایی میخوریم دوتایی. غیبت میکنیم پشت سر زن داییم تا کسی که قراره واسم کتاب بخره بیاد. چه زندگی خوبی!
صبحایی که تا لنگ ظهر میخوابم مامان میاد نیهارو میزنه بهم... منم با صداش بیدار میشم و میبینم مامان دوباره داره شیطنت میکنه... به جای اینکه صد بار بگه بیدار شو دختر! بیدار شو!
خیلی وقت بود میخواستم یهدونه از اینا داشتهباشم، اما نمیرفتم تو مغازههه تا اینکه دوباره گذرم به اونجا افتاد. صدای خوبی داره... یه حس خوبی میده. مامان اسمشو گذاشته آهنگ مهربونی...
اینو گذاشتم اینجا که شمام اگه از اینا ندارید یکی بخرید... وقتی سرتون بهش بخوره یا وقتی تندتند دارید راه میرید از این اتاق به اون اتاق و یهو شونتون بخوره بهش و صداش در بیاد، اگر آدم خلی باشید با صداش کلی کیف میکنید و دفعه بعد خودتون از قصد میخورید بهش!

بهش گفت انقدر غم و غصه تو دلشه که اونا شبیه اشک میریزن بیرون... یه جور انفجار... بهش گفت هرچنتا میخواد دستمال کاغذی برداره، اون کلی جعبه دستمال کاغذی خریده. با خنده بهش گفت که پس تو کار بستهبندی و صادر کردن افسردگیه! نفر بعدی کیه؟ بهش گفت که میخواد با این قرص معتادش کنه. بهش گفت که بقیه رو خوشحال میخواد بکنه اما خودشو نه... بهش گفت که درکش زیادی بالاست. بهش گفت که زندگی اینجوری خیلی سخته... خیلی سخت... بهش گفت که اون یه تلسکوپ خیلی بزرگ داره تو دستش که یه عدسی گنده هم داره...
تازه بچهدار شده... تلفنی داریم با هم حرف میزنیم و اون همزمان داره به بچهاش شیر می ده...
میگه: بخور مامان جون، بخور قربونت برم... باباتو تازه از شیر گرفتم. بخور، نوش جونت!
چندشم میشه... جالب اینکه فکر میکنه جمله خوبیه و اونو همهجا تکرار میکنه! از اینجور حرف زدنش حالم بد میشه. یه جوری حرف میزنه که انگار زن آفریده شده واسه برآورده کردن نیاز شوهرش... غیر از این وقتی این خانوما تو مهمونی زرت و زرت جلو همه به بچشون شیر میدن بدم میاد. احساس گاو بودن میکنم...